دریافت کد صفحه ورودی
˚°◦.♥.◦°˚زندگی باطعم عشق˚°◦.♥.◦°˚˙

˚°◦.♥.◦°˚زندگی باطعم عشق˚°◦.♥.◦°˚˙

♥زندگی با طعم عشق♥

صفحـہ اصلے آرشـ ـیو مطالـ ـب ایمـ ـیل پروفـ ـایل طـ ـراح قالـ ـب

 

وکسی می گوید سرخود بالا کن

 

به بلندا بنگر

 

به بلندای عظیم به افق های پر از نور امید وخودت خواهی دید

 

وخودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست

 

خانه ی دوست درآن عرش خداست

 

خانه ی دوست درآن قلب پر از نور خداست

و فقط دوست خداست...


برچسب هـا :
اבامـہ ے مـطلـب

شنبه 25 شهريور 1391برچسب:,

19:23✘:)

یک مرد روحانی، آرزو داشت بهشت وجهنم را ببیند. این فرصت به او داده شد و آن مرد روحانی به سمت دو در هدایت شد و یکی از آن درها باز شد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. به او گفته شد: تو جهنم را دیدی!
او به سمت اتاق بعدی برده شد و در آن باز شد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت.
افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم!

به او پاسخ داده شد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!


برچسب هـا :
اבامـہ ے مـطلـب

شنبه 25 شهريور 1391برچسب:,

19:16✘:)

 

هر شب مرا با خود میبری ، میبری به جایی که تاریک است و روشنایی آن تویی هرشب مرا به اوج میبری ، میرسیم به جایی که نگاهت همیشه آنجا بود ما یکی شده ایم با هم ، همیشگی شده عشقمان، بگو از احساست برای من... همیشه میگویم تو تا ابد برایم یکی هستی ، یکی که عاشقانه دوستش دارم ، یکی که برایم یک دنیاست.... دنیای زیبایی که درون آنم ، ببین یک دیوانه دائم نگاهش به چشمان توست ، من همانم! ببین که حالم ، حال همیشگی نیست ، اینجا ، همینجایی که هستی باش، که قلبم بدون تو زنده نیست ما عاشقانه مانده ایم برای هم ، من برای تو هستم و تو برای من ، تمام نگاهت را هدیه کن به چشمان عاشق من... هر زمان فکر بی تو بودن میکنم نفسم میگیرد، اگر نباشی قلبم بی صدا میمیرد،مثل حالا باش ، مثل حالا عاشقانه دوستم داشته باش ، نه اینکه فردا بیاید و بیخیال ما باش.... گفته بودم که با تو نفس میگیرم ، گفته بودم با تو در این زندگی تنها رنگ عشق را میبینم ، رنگی به زیبایی چشمانت ، اگر دست خودم بود دنیا را فدا میکردم برای همیشه داشتنت تو را با هیچکس عوض نمیکنم ، عشقت را همیشه در قلبم میفشارم و به داشتنت افتخار میکنم تو را که دارم دیگر تنهایی را در کنارم احساس نمیکنم ، غم به سراغم نمی آید و دیگر به جرم شکستن اعتراف نمیکنم! ما یکی شده ایم با هم ، گرمای زندگی با تو بیشتر میشود و اینجاست که دیوانه میشود از عشقت دل عاشق من...


برچسب هـا :
اבامـہ ے مـطلـب

شنبه 25 شهريور 1391برچسب:,

12:1✘:)

 


فرياد زدم دوستت دارم صدايم را نشنيدي!

اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردي!

گفتم بدون تو ميميرم ، لبخندي تلخ زدي !

از دلتنگي ات اشک ريختم ، چشمهاي خيسم را نديدي!

چگونه بگويم که دوستت دارم تا تو نيز در جواب بگويي که من هم همينطور!

چگونه بگويم که بي تو اين زندگي برايم عذاب است ، تا تو نيز مرا درک کني!

صداي فريادم را همه شنيدند جز او که بايد ميشنيد!

اشکهايم را همه ديدند!

آشيانه اي که در قلبت ساخته ام تبديل به قفسي شده که تا آخر در اينجا گرفتارم!

گرفتار عشقي که باور ندارد مرا ،

فکر ميکند که اين عشق مثل عشقهاي ديگر اين زمانه خياليست ، حرفهاي من بيچاره دروغين است!

حالا ديگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نياورم ، ديگر اشک نريزم و درون خودم بسوزم !

اگر دلتنگت شدم با تنهايي درد دل کنم و اگر مردم نگويم که از عشق تو مردم !

اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، ديگر رفتني نيست ، جنون که آمد ، عقل در زندگي حاکم نيست!

آنقدر به پايت مينشينم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگي ميکنم تا بميرم !

گرچه شايد مرا به فراموشي بسپاري ، اما عشق براي من با ارزش و فراموش نشدنيست است

خدايا تقدير تنها کسانم را زيبا بنويس

 

 


برچسب هـا :
اבامـہ ے مـطلـب

چهار شنبه 15 شهريور 1391برچسب:,

14:31✘:)

یکی بود یکی نبود

یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت

اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن

تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود

و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید

هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت دوست داشتن و عاشقی مال تو کتاب ها و فیلم هاست....

روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی

توی یه خیابون خلوت و تاریک داشت واسه خودش راه میرفت که

یه دختری اومد و از کنارش رد شد

پسر قصه ما وقتی که دختره رو دید دلش ریخت و حالش یه جوری شد

انگار که این دختره رو یه عمر میشناخته

حالش خراب شد اومد بره دنبال دختره ولی نتونست

مونده بود سر دو راهی

 

تا اینکه دختره ازش دور شد و رفت

 

اون هم همینجوری واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خیابون

 

اینقدر رفت و رفت و رفت

 

تا اینکه به خودش اومد و دید که رو زمین پر از برفه رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد همش به دختره فکر میکرد

 

بعضی موقع ها هم یه نم اشکی تو چشاش جمع می شد

 

چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوری بود

 

تا اینکه باز دوباره دختره رو دید  دوباره دلش یه دفعه ریخت

 

ولی این دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن

 

توی یه شب سرد همین جور راه میرفتن و پسره فقط حرف میزد

 

دختره هیچی نمیگفت

 

تا اینکه رسیدن به یه جایی که دختره باید از پسره جدا میشد

 

بالاخره دختره حرف زد و خداحافظی کرد

 

پسره برای اولین توی عمرش به دختره گفت دوست دارم

 

دختره هم یه خنده کوچیک کرد و رفت

 

پسره نفهمید که معنی اون خنده چی بود

 

ولی پیش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد

 

اون شب دیگه حال پسره خراب نبود

 

چند روز گذشت  تا اینکه دختره به پسر جواب داد

 

و تقاضای دوستی پسره رو قبول کرد

 

پسره اون شب از خوشحالیش نمیدونست چیکار کنه

 

از فردا اون روز بیرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد

 

اولش هر جفتشون خیلی خوشحال بودن که با هم میرن بیرون

 

وقتی که میرفتن بیرون فکر هیچ چیز جز خودشون رو نمی کردن

 

توی اون یه ساعتی که با هم بیرون بودن اندازه یه عمر بهشون خوش میگذشت

 

پسره هرکاری میکرد که دختره یه لبخند بزنه

 

همینجوری چند وقت با هم بودن

پسره اصلا نمی فهمید که روز هاش چه جوری میگذره

 

اگه یه روز پسره دختره رو نمیدید اون روزش شب نمیشد

 

اگه یه روز صداش رو نمیشنید اون روز دلش میگرفت و گریه میکرد

 

یه چند وقتی گذشت   با هم دیگه خیلی خوب و راحت شده بودن

 

تا این که روز های بد رسید

 

روزگار نتونست خوشی پسره رو ببینه

 

به خاطر همین دختره رو یه کم عوض کرد

 

دختره دیگه مثل قبل نبود

 

دیگه مثل قبل تا پسره بهش میگفت بریم بیرون نمیومد

 

و کلی بهونه میاورد

 

دیگه هر سری پسره زنگ میزد به دختره

 

دختره دیگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نمیزد

 

و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه

 

از اونجا شد که پسره فهمید عشق چیه

 

و از اون روز به بعد کم کم گریه اومد به سراغش

 

دختره یه روز خوب بود یه روز بد بود با پسره

 

دیگه اون دختر اولی قصه نبود

 

پسره نمیدونست که برا چی دختره عوض شده

 

یه چند وقتی همینجوری گذشت تا اینکه پسره

 

یه سری زنگ زد به دختره

 

ولی دختره دیگه تلفن رو جواب نداد

 

هرچقدر زنگ زد دختره جواب نمیداد

 

همینجوری چند روز پسره همش زنگ میزد ولی دختره جواب نمیداد

 

یه سری هم که زنگ زد پسره گوشی رو دختره داد به یه مرده تا جواب بده

 

پسره وقتی اینکار رو دید دیگه نتونست طاغت بیاره

 

همونجا وسط خیابون زد زیر گریه

 

طوری که نگاه همه به طرفش جلب شد

 

همونجور با چشم گریون اومد خونه

 

و رفت توی اتاقش و در رو بست

 

یه روز تموم تو اتاقش بود و گریه میکرد و در رو روی هیچکس باز نمیکرد

 

تا اینکه بالاخره اومد بیرون از اتاق

 

اومد بیرون و یه چند وقتی به دختره دیگه زنگ نزد

 

تا اینکه بعد از چند روز

 

توی یه شب سرد

 

دختره زنگ زد و به پسره گفت که میخوام ببینمت

 

و قرار فردا رو گذاشتن

 

پسره اینقدر خوشحال شده بود

 

فکر میکرد که باز دوباره مثل قبله

 

فکر میکرد باز وقتی میره تو پارک توی محل قرار همیشگیشون

 

دختره میاد و با هم دیگه کلی میخندن

و بهشون خوش میگذره

 

ولی فردا شد

 

پسره رفت توی همون پارک و توی همون صندلی که قبلا میشستن نشست

 

تا دختره اومد

 

پسره کلی حرف خوب زد

 

ولی دختره بهش گفت بس کن

 

میخوام یه چیزی بهت بگم

 

و دختره شروع کرد به حرف زدن

 

دختره گفت من دو سال پیش

 

یه پسره رو میخواستم که اونم خیلی منو میخواست

 

یک سال تموم شب و روزمون با هم بود

 

و خیلی هم دوستش دارم

 

ولی مادرم با ازدواج ما موافق نیست

 

مادرم تو رو دوست داره

 

از تو خوشش اومده

 

ولی من اصلا تو رو دوست ندارم

 

این چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم

 

به خاطر اینکه نمیخواستم دلت رو بشکنم

 

پسره همینطور مثل ابر بهار داشت اشک میریخت

 

و دختره هم به حرف هاش ادامه میداد

 

دختره گفت تو رو خدا تو برو پی زندگی خودت

 

من برات دعا میکنم که خوش بخت بشی

 

تو رو خدا من رو ول کن

 

من کسی دیگه رو دوست دارم

 

این جمله دختره همینجوری تو گوش پسره میچرخید

 

و براش تکرار میشد

 

و پسره هم فقط گریه میکرد و هیچی نمیگفت

 

دختره گفت من میخوام به مامانم بگم که

 

تو رفتی خارج از کشور

 

تا دیگه تو رو فراموش کنه

 

تو هم دیگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن

 

فقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم

 

باز پسره هیچی نگفت و گریه کرد

 

دختره هم گفت من باید برم

 

و دوباره تکرار کرد تو رو خدا منو دیگه فراموش کن

 

و رفت

 

پسره همین طور داشت گریه میکرد

 

و دختره هم دور میشد

 

تا اینکه پسره رفت و برای اولین بار تو زندگیش سیگار کشید

 

فکر میکرد که ارومش میکنه

 

همینطور سیگار میکشید دو ساعت تمام

 

و گریه میکرد

 

زیر بارون تا اینکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت

 

رفت و توی خونه همش داشت گریه میکرد

 

دو روز تموم همینجوری گریه میکرد

 

زندگیش توی قطره های اشکش خلاصه شده بود

 

تازه میفهمید که خودش یه روزی به یکی که داشت برای عشقش گریه میکرد

 

خندیده بود

 

و به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گریه میکرد

پسره با خودش فکر کرد که به هیچ وجه نمیتونه دختره رو فراموش کنه

کلی با خودش فکر کرد

تا اینکه یه شب دلش رو زد به دریا

و رفت سمت خونه دختره

میخواست همه چی رو به مادر دختره بگه

اگه قبول نمیکرد میخواست به پای دختره بیافته

میخواست هرکاری بکنه تا عشقش رو ازش نگیرن

وقتی رسید جلوی خونه دختره

سه دفعه رفت زنگ بزنه ولی نتونست

تا اینکه دل رو زد به دریا و زنگ زد

زنگ زد و برارد دختره اومد پایین

و گفت شما پسره هم گفت با مادرتون کار دارم

مادر دختره و خود دختره هم اومدن پایین

مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت کرد به داخل

ولی دختره خوشحال نشد

وقتی پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره

داداش دختره عصبانی شد و پسره رو زد

ولی پسره هیچ دفاعی از خودش نکرد

تا اینکه مادر دختره پسره رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد

و پسره رو برد اون طرف و با گریه بهش گفت

به خاطر من برو اگه اینجا باشی میکشنت

پسره هم با گریه گفت من دوستش دارم

نمیتونم ازش جدا باشم

باز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن

پسره باز دوباره از خودش دفاع نکرد

صورت پسره پر از خون شده بود

و همینطور گریه میکرد

تا اینکه مادر دختره زورکی پسره رو راهی کرد سمت خونشون

پسره با صورت خونی و چشم های گریون توی خیابون راه افتاد

و فقط گریه میکرد

اون شب رو پسره توی پارک و با چشم های گریون گذروند

مادره پسره اون شب  به همه بیمارستان های اون شهر سر زده بود

به خاطر اینکه پسرش نرفته بود خونه

ولی فرداش پسرش رو زیر بارون با لباس خیس و صورت خونی بی هوش توی پارک پیدا کرد پسره دیگه از دختره خبری پیدا نکرد

هنوز هم وقتی یاد اون موقع میافته چشم هاش پر از اشک میشه

و گریه میکنه

هنوز پسره فکر میکنه که دختره یه روزی میاد پیشش

و تا همیشه برای اون میشه

هنوز هم پسره دختره رو بیشتر از خودش دوست داره

الان دیگه پسره وقتی یکی رو میبینه که داره برای عشق گریه میکنه دیگه بهش نمیخنده

بلکه خودش هم میشینه و باهاش گریه میکنه

پسره دیگه از اون موقع به بعد عاشق هیچکس نشده خسته و دل مرده....

این بود تموم قصه زندگی این پسر


برچسب هـا :
اבامـہ ے مـطلـب

سه شنبه 14 شهريور 1391برچسب:,

23:6✘:)

هر کسی

می تونه عاشق

باشه

تو دنیای ما

هر کسی عاشق یک

چیزه اما

آیا واقعا میشه اسمش رو

عاشقی گذاشت ؟

یکی عشق رو با هوس

اشتباه می گیره

یکی دیگه

اون قدر

غرق افکار و رویاشه

 که همه واقعیت ها رو   

فراموش می کنه

 و

نمی دونه

که عشق پاک و مقدسه

 


برچسب هـا :
اבامـہ ے مـطلـب

سه شنبه 14 شهريور 1391برچسب:,

14:26✘:)

 

شاید درسکوت باشم ولی بدان

جرعت گفتن دوستت دارم را ندارم .

شاید عاشق باشم

 ولی قدرت بیان آن را هم ندارم

امیدوارم صدای قلبم را بشنوی.


برچسب هـا :
اבامـہ ے مـطلـب

سه شنبه 14 شهريور 1391برچسب:,

13:57✘:)

خوشتون امده  نظریادتون نره


برچسب هـا :
اבامـہ ے مـطلـب

دو شنبه 13 شهريور 1391برچسب:,

22:45✘:)

خودت عاشقم کردی پس مرا به معشوقم برسان

 

خودت درمانی برای دردم برسان

 

خودت این خلوت را پر کن

 

خودت به من امیدی ده که بتوانم در انتظار دیدن او شکیبا باشم

 

در مقابل پستی بلندی های دنیا نشکنم و استوار باقی بمانم

 

خودی میدانی که چه کسی را دوست دارم

 

او را از هر سختی و بلایی دور نگه دار و مراقبش باش

 

او را به هر چه که دوست دارد برسان

 

او را به قله های خوشبختی برسان به هر انچه که میخواهد حتی اگر ان چیز من نباشم

 

                             خدا جونم وقتی بیدار شدی بعد از اینکه از ابرای

 

                           پر رحمتت نوشیدی/ بعد از اینکه از گرمای افتاب        

 

                          مطمئن شدی/ بعد از اینکه نامه اعمال ماهو خوندی

 

                         /بعد یه نگاهی به خطوط من بنداز این یه دل نوشتست

                       که در نهایت دل شکستگی برات نوشتم.


برچسب هـا :
اבامـہ ے مـطلـب

دو شنبه 13 شهريور 1391برچسب:,

17:12✘:)

یعنـــے میشود روزی برسد 

که بیایــے

مرا در آغوش بگیری 

بخواهم گله کنم ....

بگویے  هیس 

همه کابوس ها تمام شد ......

کُل ِدُنیا را هَم کـِﮧ داشتِـﮧ باشــے ... 

باز هَم دِلَت میخواهَد... 

بَعضــے وَقتها .. فَقَط بَعضــے وَقتها ... 

بَراے یـِک لَحظِـﮧ هَم کِـﮧ شُده ... 

هَمِـﮧے ِدُنیاے ِیــِک نَفَر باشــے...


برچسب هـا :
اבامـہ ے مـطلـب

دو شنبه 13 شهريور 1391برچسب:,

16:53✘:)
ѕнιк-gнαĻєв

صفحه قبل 1 ... 4 5 6 7 8 ... 13 صفحه بعد